خرید بک لینک
نمیخوام غرغر کنم. دارم با دفترچه خاطرات وبلاگیام گپ و گفت میکنم. چار روز پیش نوشت که "در جهان زهری است به نام پوزخند..." و چند وقت پیش هم بهم گفت تو زیاد کلکل میکنی. امروز هم بحث این شد که من زیاد از خودم تعریف میکنم. منم گفتم توام مغروری. نمیفهمم چرا انقدر داریم همدیگه رو پایین میکشیم و خودمون رو میبریم بالا. ما باید بیشتر همدیگه رو تایید کینم تا تخریب. گیجی این جاست که من فکر میکنم تاییدش میکنم ولی اون من رو نه. کلکل میکنه، کلکل میکنم، پوزخند میزنه، پوزخند میزنم، این چیزا اصلاً خوب نیست. صمیمیتش کمه. باید چارهای جست.

برچسب: گیجی سر,گیجی و منگی سر,گیجی و منگی,گیجی و عدم تمرکز,گیجی یا سبکی سر,گیجی پشت سر,گیجی چشم,گیجی بعد از خواب,گیجی فرمان,گیجی فرمان پراید, نویسنده: مهدی کاشانی تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 0:08

خروس خون مام رفت بیرون، همۀ ما خواب بودیم. وقتی برگشت که در انتظار خنک شدن چای دوم، گوشی هامون رو چک می کردیم. شش عدد کاسۀ بلوری، بی چک و چونه از تو کیسه درآورد و گذاشت وسط بیت الاحزنِ سفره... دم دمای ناهار بود که کاشف دست به کار "به عمل اومدن" شد. وقتی خود مام گفت: "یک عمره داریم سالاد شیرازی تو کاسه سرامیکی می خوریم. دلمون گرفت! باید از اینور کاسه ببینیم این سبز و سفید و قرمزی ها رو!"

برچسب: نویسنده: مهدی کاشانی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 21:21

یک ربع کم از ساعت ٤ بعد از ظهر، تاکسی ما، جلوی درب اصلی امامزاده "سِبْرِزْ" توقف کرد. زنبیل حصیری را از دست مادرم گرفتم؛ تا چادری که "خاله جو" بهش داده بود، سرش کند. بالای پله ها، بعد از هشتی، شش نفر از خُدام امامزاده، با چوب دستی های پَرّ ِ یک رنگشان، سراپا سیاه پوش، به ردیف نشسته بودند. هر شش نفر به مادرم بابت چادرش تذکر دادند! مادرم بی اعتنا به آنها، با خونسردی و وقار همیشگی اش، چادر سفید گل گلی را دور کمرش بست. خاله جو، کلمات را کنار هم چیده و نچیده، به گوش من روانه میکرد تا قبل از تمام شدن صحن اصلی، داستان نامگذاری این مکان متبرکه را تمام و کمال به نسل

برچسب: همه میریم خونه هامون, نویسنده: مهدی کاشانی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 21:21

این که همه چیز انقدر زود گرد و غبار میگیره؛ خیلی حوصله سر بره! یکی نیست بگه هفته پیش این کتابخونه لعنتی رو تمیز کردم.

یکم خویشتن دار باش!

برچسب: گرد گیری,گرد گیری منزل,گرد گیری خانه,گرد گیری کامپیوتر,گردگیری شب عید,گرد گیری عید,گرد گیری به انگلیسی,گرد گیری فرش,نحوه گرد گیری,تعبیر خواب گردگیری, نویسنده: مهدی کاشانی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 21:21

رسوندمت. تاکسی گرفتم. اومدم خونه. شام خوردم. خوابیدم. فردا شد. ولی زنگ صدات از تو گوشم بیرون نمیرفت. وقتی بعد از این که گفتی "دارم حوصله ات رو سر می برم" و حس کردی از روی اجبار و تعارف پیشت نشستم و به حرفات گوش میدم. البته که در لحظه آرومت کردم و بهت اطمینان دادم که از شنیدن حرفات لذت میبرم. تو کلی خوشحال شدی. خوشحالیتو از روی تغییر تُن صدات موقع گفتن "خب اینو زودتر میگفتی" فهمیدم. همیشه وقتی حرفی از ته دلت میزنی صدات آروم تر میشه. دلیلش هم این که اون جمله یا جملاتت از اعماق وجودت میان و راه درازی رو طی کردن تا به حنجره و تار های صوتیت برسن. و خب در فیزیک امواج م

برچسب: فردا شد و باز هم,فردا تعطیل شد,فردا که شد,فردا که شد زندگی رو,فردا چه خواهد شد؟,تعطیل شدن فردا,فردا عید اعلام شد,فردا عید فطر شد,فردا تهران تعطیل شد,فردا همان خواهد شد, نویسنده: مهدی کاشانی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 21:21

مطمئن نیستم پدر و پسر دیگه ای مثل من و باب وجود داشته باشند که انقدر احساسات پیچیده، همزمان ساده و روابط عجیب غریبی باهم داشته باشند. طی ماه گذشته تقریبن هر روز از دستش عصبانی بودم. البته عصبانیت آسون ترین صفتیه که میتونم برا احساس ماه اخیرم نسبت به باب پیدا کنم. این صفت رو به تمبلی من ببخشید. ماجرا از این قراره که وختی تو ماشین داشتم بحرطویلِ حاج قربان سلیمانی رو رمز گشایی میکردم و تصادفن، دستم خورد و کمی از عرفان پس این شعر ریخت و من متوجه اش شدم؛ هرگز فکر نمیکردم یه روز بشینم راجب حاج قربان با باب صحبت کنم. یه جورایی باب رو اصلن در حد و اندازه ای نمید

برچسب: نیمه شب با نوای ناکامی,نیمه شب بارانی,نیمه شب با خدا,نیمه شب باید باشد,نیمه شب باد خزون,نیمه شب شرعی بابلسر,نیمه شب دوش به بالین,بانوی نیمه شب,گرسنگی نیمه شب در بارداری,باران نیمه شب, نویسنده: مهدی کاشانی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 21:20

ببین قبول دارم که ما "فلانیها" (خودت به جای فلانی نام خانوادگیمون رو بزار، ماشالا دیگه مرد شدی) آدمهای کم حوصله و گَنده دماغی هستیم. ما وانمود میکنیم که از شنیدن حرفهات متعجب میشیم. راستش اصلن این طوری نیست. میتونم با قطعیت بگم بهت که همه حرفات توضیح واضحاته یا دیگه در بهترین حالت "از کرامات شیخ ما عجب است!" ما همه چیزو میدونیم و تو به جز اتفاقات بعضی قسمت های خاص باب اسفنجی چیز دیگه ای نمیدونی. ولی همون طور که خودت میبینی، صدای هیچکدوم از ما تا الان در نیومده. علتش البته از منظر من اینه، همه ما به صورت ناخودآگاه و جمعی، به خردی رسیدیم مبنی بر ا

برچسب: سخنی با بچه,سخنی با بچه چهرازی,سخنی با بچه ها,رادیو چهرازی سخنی با بچه, نویسنده: مهدی کاشانی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 21:20

همین الان رفتم تو حال، هنوز سرش تو گوشیش بود. شروع کردم راجع به کتاب باهاش حرف زدن. توجهی نمیکرد. بهش گفتم "ببین باب! این لعنتی کیلومتر ها دور تر از ما دقیقن داستان منو تو رو نوشته! تو باید اینو بخونی تا بفهمی چه بلایی سرم آوردی تا اینجا!" خندید چنتا سوال بی ربط کرد که مثلا نشون بده حواسش به بحث هست. بعد گفت "بابای پسره شبا کولر رو خاموش میکرده؟" "نخیییییر. رمان فلسفیه!!! بخونش. حتی مام هم اینو خونده" "باشه" و در تمام این مدت چشمش به گوشی بود. کتاب رو گذاشتم رو میز و اومدم سمت اتاقم. مثل روز برام روشنه که یک صفحه هم نمیخونه. ادامه مطلب

برچسب: جزء از کل,جزء از کل پیمان خاکسار,رمان جزء از کل,از جزء به کل رسیدن,دانلود کتاب جزء از کل, نویسنده: مهدی کاشانی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 21:20

"من از روشهایی که بهم یاد دادی تو حموم استفاده کنم، بهرهها میجویم. حالا یکی ندونه فک میکنه مثلن چه روشهایی! روشهای خاکبرسری مثلن! شاید باورت نشه. مغزم در اون حالات، یه جور عجیبی میشه. شقیقه هام باد میکنن و نزدیکه که همه چی ازشون بریزه بیرون" در سفری مشمئزکننده، دردآور و ابداً غیرحماسی به درون خودم (کشوی میز تحریرم) برگوارههایی پیدا کردم که حرف از جواب دادنِ مِتُد ویژه ام برای شناخت خود و رسیدن به امیال درونی، روی دست کم یک نمونۀ انسانی ذیحیات دیگه، میزنند. میزان تعجبم را وقتی که از تاریخ نوشته دو سال میگذرد و من کمترین اطلاعی از آن ن

برچسب: نویسنده: مهدی کاشانی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 21:20

میام وبلاگِ خودم رو نگاه میکنم شاید یکی، چیزی توش نوشته باشه. بعد بگم من که این رو ننوشتم! اگه اونی که این رو نوشته من نیستم؛ پس اونی که این رو نوشته کیه؟!

برچسب: کلافگی پیشرو,کلافگی,کلافگی رضا,کلافگی تکست,کلافگی اپارات,کلافگی پیشرو ویدیو,کلافگی ویدیو,کلافگی در بارداری,کلافگی در دوران بارداری,کلافگی و بی قراری, نویسنده: مهدی کاشانی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 21:20

صفحه بندی